مسخرست
پسورد وبلاگم یادم رفته بود
ولی یادم اومد
میخوام دوباره شروع کنم
وبم رو با سال نو جدید میکنم
دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه امدم از این شب تنگ
دیر گاهی است که در خانه ی همسایه من
خوانده خروس
وین شب تلخ عبوس
میفشارد به دلم پای درنگ
دیر گاهی است که من در دل این شام سیاه
پشت این پنجره بیدار و خموش
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست ان بانگ دلاویز که می اید نرم
محو ان اختر شب تاب که میسوزد گرم
مات این پرده ی شبگیر که میبازد رنگ
اری این پنجره بگشای که صبح
میدرخشد پس این پرده ی تار
میرسد از دل خونین سحر
بانگ خروس
دوستای خوبم سلام
میخواستم بگم که من تا یک ماه اینده نمیتونم اپ کنم اخه یه مسافرت دارم که حدود یکماه طول میکشه از اونجایی که به یه کشور دیگه میخوام برم امکان داره دسترسی به کامپیوتر نداشته باشم تا بیام و اپ کنم ولی قول میدم اگه کامپیوتر دیم سریع بیام تو وبم و اپ کنم.البته من بیستم خرداد ماه برمیگردم ...
حالا به عنوان اخرین اپم تا ماه اینده یه شعر از خودم براتون مینویسم
دلم برای خودم میسوزد
برای سادگیم
یا شاید
پلیدیم
نمیدانم
کجای این زندگی من زنده ام
نمیدانم
که این روزها مرا به کجا خواهند برد
در پس کدام اینه
چهره ام سپید خواهد شد
نمیفهمم
این همه حصار برای چیست
چرا انسان نباید ازاد باشد
چرا نباید بخندد
چرا باید همیشه غصه دار باشد
نگاهی به خودم میاندازم
و به قلبم
بی گمان این قلب هم
طاقت اندوه نگاهم را ندارد
اندوه من دردیست
دردی که نمیدانم چیست
یا که درمانش چیست
اندوه من از مرگ شقایق
و از رفتن معشوق از دیار عاشق نیست
درد من تنهاییست
درد من از نبود حتی یک گل نرگس
در این فصل پر از دلهره است
میدانم که هیچگاه
هچکس
اندوه مرا نخواهد فهمید
زیرا درد دل من
دردی دوا نشدنیست
اندوهی که حتی
خودم هم نمیدانم چیست
موفق باشید
این شعرو خودم خیلی دوست دارم و به نظرم یه شاهکار واقعیه ..امیدوارم شماهم با خوندنش با من هم عقیده بشین :
دیر است گالیا !
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه
دیر است گالیا
به ره افتاده کاروان
عشق من و تو ؟... اه
این هم حکایتی است
اما در این زمانه که درمانده هرکس
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر هم سال تو
خوابیده اند گرسنه روی خاک
زیباست رقص و ناز سر انگشت های تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده ی این زمان
با چرک و خون سرانگشتانشان
جان میکنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دست مزد حقیری که بیش از ان
پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش : هزار رنج
در اب و رنگ هر گل و برگش : هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار ارزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار اتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان...
دیر است گالیا !
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ اتش و خون دارد این زمان
هنگامه ی رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگی است
در روی من مخند !
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
یاران من به بند :
در دخمه های تیره و نمناک شاه
در عزلت تب اور تبعیدگاه خارک
در هر گوشه و کنار این دوزخ سیاه
زود است گالیا
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان
اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه
زود است گالیا !نرسیده است کاروان ...
زره گسسته
ز اسب او فتاده و
خسته
سپر به خاک نشسته
شکسته شمشیرم
هنوز اگر چه ز خورشید
هنوز اگر چه ز برگ
درین غروب خزان چشم بر نم گیرم
بگو دراید مرگ !
صدای قهقه ای گنگ میرسد ز دور :
...(( کجا شنیدی کز روبرو در اید مرگ ؟
همیشه وقتی خنجر ز پشت سر ناگاه
میان کتف تو بنشست و راه اه تو بست
نشانه ای است که
بی گفت و گو در اید مرگ ))
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسيار مشتاقم
که از خاک گلويم سوتکی سازد
گلويم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ وبازيگوش
واو يکريز و پی در پی
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
وخواب خفته گان آشفته را بيدار سازد
بدين سان بشکند
در من سکوت مرگبارم را.......
نگو نمیدانی عشق چیست
من برق عاشقی را در نگاهت خوانده ام
من که خودم عاشقم …عاشق تو
چرا با من نمیمانی
چرا تنهایم میگذاری؟
چرا وقتی کنارم هستی
سرد و خاموش
خیره به من بی کلام
فقط نگاهم میکنی
و من در جستجوی
یافتن نشانی از عشق
در چشمانت هستم
…
اه میفهمم من دیدم
ولی حیف چه دیر فهمیدم و چه دیر دیدم
که برق عاشقی
از نگاه تو نبود
بلکه تلالو برق چشمان من بود
که در نگاه تو مینشست
وقتی کنارت بودم
و من فکر میکردم
برق عاشقی از چشمان توست
اه…افسوس چه دیر فهمیدم
مهدی جان سلام :
اومدم تو وبت فکر کنم ازم خواستی برای دوستت
دعا کنم و کارت همین بود ولی من خواستم توی
وبم جوابتو بدم که بدونی چقدر برات ارزش قائلم
هم برای تو و هم برای کسی که گفتی بهش بد
کردی من نمیدونم اون شخص دوستته یا نه ولی
به هر حال
مهدی جان ما همه توی این دنیا مهمونیم و یه روز
میریم و مهم زود رفتن یا دیر رفتن نیست مهم
چگونه رفتن است.
من نمیدونم چه دعایی میتونم بکنم برای کسی که
نمیشناسمش اخه شناخت خیلی مهمه ولی دعا
میکنم که کوله بارش پر از خوبی باشه و اینو بهش
بگو که مسافر زندگی فقط به نفس کشیدن
نیست ما خیلی انسانها رو کنار خودمون میبینیم
که نفس میکشن و به ظاهر زندگی میکنن اما اون
انسانها مردن ...
اره مردن انقدر توی لجنزار ین دنیا فرو رفتن که
خدا هم شرم داره بگه اینا بنده های منن .
پس ...مهم زود رفتن و دیر رفتن نیست مهم
چگونه رفتن است .
شیلا
گفتی از تو بگذرم
گفتی دیگر نمیتوانی
گفتی شکسته و خسته ای
گفتی تو منشا نا امیدی هستی
خستگی و غرور در ذات توست
همه را گفتی و من هیچ نگفتم
اما حالا
میگوییم
من از تو گذشتم
دل کندن ساده نبود
من سختی ان را تحمل کردم
اما امید داشتم
به اینکه دوباره جان بگیرم
از غروب این عشق
من از تو گذشتم
فراموش کردنت ساده نبود
من سختی انرا پذیرفتم
اما امید داشتم
که عشقی دیگر در قلبم جوانه زند
چشم عزیزم
زندگیم
هر چه تو خواستی همان کردم
اما حالا بگو
بگو
اینهمه دوری
اینهمه دلتنگی
چه سود؟
نه تو مرا فراموش کردی و نه من
من جان گرفتم
اما با عطر نفسهایت
من شکفتم اما از وجود تو
من ...و تو...
بدون هم میمیریم..!
انچنان الودست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم میلرزد
چون تو را مینگرم
مثل این است که از پنجره ای
تکدرختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان مینگرم
* فروغ فرخزاد